تبليغاتX
وداد

 

...لعنت بدین قوم

+ نوشته شده توسط مهدی پور در دوم شهریور 1388 و ساعت 11:34 |

 

هو هو هو

عیش ام مدام است از لعل دلخواه

کارم به کام است الحمدلله

با راه رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

مهر تو عکسی بر ما نیافکند

آیینه رویا آه از دلت آه

آیین تقوا ما نیز دانیم

لیکن چه چاره با بخت گمراه

گر تیغ بارد در کوی آن ماه

گردن نهادیم الحکم لالله

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

یا جام باده یا قصه کوتاه

+ نوشته شده توسط مهدی پور در بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 15:27 |

 

فلک کی بشنود آه و فغونم

به هر گردش زند آتش به جونم

یک عمری بگذرونم با غم و درد

به کام دل نگردد آسمونم

+ نوشته شده توسط مهدی پور در بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 23:23 |

هو هو

شهر خالی ست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

+ نوشته شده توسط مهدی پور در بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 19:1 |
یا یازده

آنقدر حرف در دل دارم، که اگر یک گوش شنوا یی به دست آورم ، تا خود قیامت شکایت خواهم کرد. از همه چیز. از خلقت ناخواسته. از جبر جغرافیایی و زمانی. از خودکار و کاغذها که توانایی نوشتن را ندارند. از طبع خشکیده ی خودم. از زبان ها که فقط برای آسودگی و آرامش دو روزه در کام آرام گرفته اند. و یا اگر حرکتی هم دارند، فقط برای رسیدن به همان هدف شوم می چرخند. از سلول های انفرادی که قیافه آدم را عوض می کنند. از دوستان بهتر از برگ درخت که گاه گاه با زبان نیشتر به روحم می زنند . یا اگر نمی زنند خود را در میان انبوه نیازها ، می چپانند در خلوت رمز و راز گونه و مبهم و موهن خویش. از تنهایی. از تنهایی فکری. از تنهایی روحی. از تنهایی جسمی و فیزیکی. که مانند سلول انفرادی مرا در بر گرفته است. از غم و غصه هایی که از روز ازل در دل ام سنگینی می کنند و رفته رفته با زاد و ولد، تن لش وارشان را از جدار کاغذین قلبم با قساوت تمام می آویزند، که هرگز به شکستنم قانع نیستند. می خواهند مچاله ام کنند. له و لورده ام کنند.

زنده گی ام جاری و ساری است روی اضلاع مثلثی که رئوس اش آسایشگاه، بایگانی، کتابخانه نام دارد. از بیست و چهار ساعت شبانه روز یک الی ۲ ساعت، آنگونه که می طلبم به هدر می رود. لذت می برم. در طول بیست و دو بعلاوه دو ساعتِ روز پیر می شوم. تکیده می شوم. مثل گذشته هایم پوش می شوم. پیر شدنم را حس می کنم. نه، حس نه، می بینم. صدای تغییر شکل دادن تک تک سلول ها یم را هر لحظه می شنوم. صدای سفید شدن موهایم را نیز.

از پیر شدنم شکایت خواهم کرد. از بیهوده پیر شدنم. از آدم ها یی که « ایکی اشگین آرپاسین بلمٌزلر » و تحلیل سیاسی می دهند. از آدم هایی که در عمرشان یک کتاب غیر درسی یا یک صفحه روزنامه حتی صفحه حوادث نخوانده اند ولی کلی ادعایشان می شود. از خودم که این اراجیف را نه تنها می نویسم بلکه برای دید عموم هم تایپ می کنم. از این چنین بودنم. از سقف کتابخانه که چرا این دم بر پیکرم آوار نمی شود. از دندان هایم که چرا کج در آمده اند. از سیگار هایی که آدم را بیش از دو، سه دقیقه آرام نمی کنند. از حواس که وسط نماز پرت می شود به سمتی در جهت خلاف قبله. از اندیشه هایی که خود را فقط موقع نماز خواندن نمایان می کنند. گویا فقط برای این وجود دارند. از عاقل هایی که اندازه یک دیوانه خل و چل سرشان نمی شود. از مگس های سمجی که آدم را کلافه می کنند. از نیروی جاذبه که مثل میخ طویله ما را چسبانده به این زمین. از معشوق های بی وفا. از عاشق های بی صفا. از عاشق های بی وفا. از معشوق های بی صفا. از عشق های با طعم جماع. از عشق های بی طعم جماع. از آشوبگرانی که می خواهند نتیجه کودتای بزرگ مدنی و دموکراتیک را در کف خیابان ها تغییر دهند. از قوم فنیقیه که پول ـ این سرطانِ دوست داشتنیِ وجدان ـ را اختراع کردند. از دادگاه هایی که همیشه شرف و وجدان و عدالت و همه ی مفاهیم عالی بشری و آسمانی را قی کرده اند. از دیازپام های ۱۰ که نمی توانند آدم را تا آخر دنیا بخواب ببرند. از خدا که چرا به خاطر این گناه کبیره ـ نا امیدی ـ بر من کورسوی امیدی حتی به اندازه سر سوزنی نشان نمی دهد. از تو که نشسته ای و این چرت و پرت را می خوانی. از این عبارت که زیاد به دلم نشسته، تماس فرت!

+ نوشته شده توسط مهدی پور در بیستم مرداد 1388 و ساعت 19:14 |
کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... کاشکی... !؟!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

ای کاش... !!!!!!

+ نوشته شده توسط مهدی پور در شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 15:16 |
درد هایم زیاد شده اند. از همه چی و همه کس متنفرم. از خودم. از خانواده ام. از فامیل هام. از دوستام. از قاره آسیا. از کره زمین....

اصلاْ چرا اومدم اینجا؟ خودم هم نمی دونم. دلم فقط می خواد بنویسم. دری وری. چرت و پرت. دارم رمان می خونم. رازهای سرزمین من. لا مصب بد جوری نوشته. مثل همیشه تنهام. مهم نیست کجا باشه یا برای کی باشه. فقط می خوام بنویسم. نزدیک ۲۰ روز است که تیک عصبی روی چشم راستم عارض شده. پلک پایین ام هی می پره. من هم کاریش ندارم. با خودم میگم بذار اونقدر بپره که ک...ش پاره بشه. ادب بر تر از گوهر آمد پرید. مثل یکی از کافه لوژیست های شهرمونه که بر خلاف فامیلی اش اصلاْ هم آزاد نیست. بگذریم اصلاْ به من چه که آزاد هست یا نیست. چند تار موی سفید هم رو سرم ظاهر شده. این ها رو دیگه واقعاْ تو آسیاب سفید نکردم. تو پادگان مرزن آباد سفید شدند. شب ها تو آسایشگاه سوسک ها میان با هم میخوابیم. گل می گیم و گل می شنویم. جانا به آسایشگاه آ ـ تا صحبت جان بینی. اصلاْ ارتباطش و نپرسین که خودم هم نمی دونم. یادم هست وقتی که دانشجو بودیم اسم چندین درجه خفیف تر از این حالتی رو که الآن دارم رو با پیمان و فاضل گذاشته بودیم دپسرده. مخلوطی از دپرس و افسرده. اما این یکی شدید تره. اون وقتا وقتی از A Little دلگیر می شدم دپسردگی می اومد. ولی حالا نه. این هم یه فرق دیگه. از پیمان هم خبری نیست. فاضل هم که خیلی وقته. واقعاْ نمی دونم چرا اومدم اینجا. اگه شما علتش رو فهمیدین برام بگین. رفتم کمی هم رو کاغذ بنویسم چرت و پرت.

+ نوشته شده توسط مهدی پور در شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 14:9 |

 

 

کیست در این انجمن محرم عشق غیور

ما همه بی غیرتیم، آینه در کربلا ست

                                                         

                                                                                                            « بیدل دهلوی »

+ نوشته شده توسط مهدی پور در هجدهم دی 1387 و ساعت 12:51 |

Seni Versinler Ellere

                              Beni Vursunlar

Sana Sevdanin Yollari

                               Bana Kursunlar...

میلادت مبارک

+ نوشته شده توسط مهدی پور در بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 15:0 |
 

مغزم از سوال های بی پاسخ انباشته شده است. حوصله حرف زدن با هیچ کس را ندارم. کارهای زیادی روی هم تلنبار شده اند. کارهایی که باید به تنهایی انجام بدهم. گویی میان گیره آهنی گیر کرده ام. از هر طرف فشاری طاقت فرسا بر تن و بر روانم تحمیل می شود. دستم به هیچ کاری بند نمی شود. اگر از صبح تا غروب می دوم، همگی به خاطر قید و بندهاست. وگرنه رضا ندارم. کنج آرامشی می خواهم که خود را در خلاء فکری بتپانم، اگر بتوانم. فکر و خیال های جور واجور به سرم هجوم می آورد. بر من می تازند. غارتم می کنند. دوستانی هم در این میان یافت می شوند که به فکرم باشند و غم غمگینی ام ایشان را معذب کند. می گویند فقط زمان همه مشکلات را حل خواهد کرد. اما دوستان مهربان تر از برگ درخت هیچ نمی اندیشند که خودم نیز باگذشت زمان مضمحل می شوم. استحاله خواهم شد. خودکارم هم نمی نویسد. گویی از این واژه های یأس آور اکراه دارد. قلم من، سرشار از واژگان امید بود. بارها گفته بودم که من با امید و امیدواری به آینده زنده ام. اما اکنون نمی دانم چه بر سرم آمده است. در این یک هفته از این رو به آن رو شده ام. جسم و روحم یارای تمرکز بر سر یک موضوع کاملاً ساده و پیش پا افتاده ای را هم ندارد. حرف های تکراری، دروغ های تکراری و آدم های تکراری که فریب دروغ های تکراری را می خورند، ذله ام می کند. باید خودکارم را عوض کنم. ... خودکارم را عوض کردم. نسبت به قبل بد خط تر شده ام. ذره ذره تنم از هم وا می گسلد. ماه رمضان هم حال و هوای خودش را برایم به ارمغان نیاورده است. نمی چسبد. هنوز زمینی زندگی می کنم. زمینی می اندیشم. زمینی حرف می زنم... آسمانی نشده ام. خدایی نشده ام. دلم می خواهد از این بن بست هر چه سریع تر نجات یابیم. حرف که می زنم حوصله ادای کامل کلمات را ندارم.

انسان ها چه بد شده اند. همه به همدیگر فخر فروشی می کنند. جملاتم شعار گونه شده اند. رد پای نویسنده هم دیده می شود. مثل اینکه مستقیم گویی می کنم. به نظر من باید در چنین زمانی و البته چنین مکانی مستقیم گویی کرد. دیگر زمان پوشیده گویی و در لفافه سخن گفتن گذشته است. باید فریاد زد. دردها را فریاد زد. داد کشید. های های نعره زد. جیغ کشید. جیغ بنفش. جیغی از نوع بینوایان!!!

 I want to do some thing

I want to change

I want to improve

    but they don't believe me

and they prevent me

I don't know why

... هر دم از نو غمی آید به مبارک بادم

+ نوشته شده توسط مهدی پور در هفدهم شهریور 1387 و ساعت 22:39 |

کليه حقوق اين وبلاگ متعلق به نويسنده آن بوده و استفاده از مطالب آن فقط با ذکر نام منبع مجاز مي باشد